Sin Ebrahimi سین. ابراهیمی ebrahimisin@yahoo.fr

juillet 30, 2007

نقد گنجی بر شریعتی و تراژدی امامان و فرزندان

Classé dans : Uncategorized — sin ebrahimi @ 11:14

 
 
 
 

 

 چندی پیش  اکبر گنجی – روزنامه نگار و فعال سیاسی- در باره نظریات علی شریعتی مقاله ای منتشر کرد*. این مقاله مورد استقبال و نقد بسیاری قرار گرفته است. نظریات جمهوریخواهی ناب  گنجی  و مصائبی که برای معرفی و پیشبرد آن بر خود هموار کرده است، برای بسیاری از ایرانیان که دسترسی به اینترنت دارند، تا حدودی روشن است. هر چند تز اصلی  مقاله مورد بحث در تداوم نظریات گذشته گنجی است، ولی در این “تبار شناسی گفتمان انقلاب” او با دکتر شریعتی به نحوی تسویه حساب کرده است.

گنجی که می دانست انتشار  چنین نوشته ای سر وصدایی را در پی خواهد داشت در آغاز مقاله خود نوشت:   « آيا می توان از شريعتی انتقاد کرد يا نه؟ شيفتگان شريعتی مدعی اند که انتقاد از وی آزاد و پسنديده است. اما وقتی با احترام کامل از انديشه های شريعتی انتقاد می شود ، انتقاد کننده را “دروغگو” ، “بهتان زننده” ” آمريکايی” و امثال آن می نامند.» 

من  در دوران جوانی فقط چند جلسه ای  پای صحبت های شریعتی نشسته ام، ولی سراسر عمر پس از آن را چه قبل و چه بعد از انقلاب در ممارست و بحث و گفتگو در مورد این مباحث تشیع    بوده ام.  تیتر مقاله یاد شده  مرا به این فکر وا داشت که نکند شریعتی واقعی در این مقاله ناشناخته مانده، اگر نگویم در مقابل لیبرالیسم ذبح شده باشد. زیرا برای کسانی که آثار شریعتی را خوانده اند، مشخص است که او نه “وهابی” بود و نه “مارکسیست اسلامی”. او دانشجوی جهان سومی بود که در پاریس در جمع دیگر دانشجویان آسیایی و آفریقایی در جستجوی خویشتن بود و آنرا در هویت “تشیع علوی” یافت، که گمان می کرد تنها رقیب لیبرالیسم  و مارکسیسم است.

 نباید فراموش کرد که شریعتی در شهر مشهد  ودر خانواده  مذهبی سنتی ـ پدرش از عمامه چشم پوشی کرده بود ـ بزرگ شد؛ پدرش محمد تقی شریعتی که برای “تجدید حیات اسلام و مسلمین” انجمنی مذهبی را تاسیس کرده بود، کوشید او را در سنین نوجوانی تشویق به ترجمه کتاب “ابوذر” از یک نویسنده عرب کند. در خرداد 38  با استفاده از یک بورس دولتی به فرانسه رفت. پنج سال تحصیل و اقامت وی در پاریس که مصادف با دهه 60 میلادی و اوج جنبش های آزادیبخش آفریقای و آسیایی بود او را به مجاورت  جوانان انقلابی این کشور ها کشاند که برای  رهایی از سلطه کشور های استعمارگر مبارزه می کردند. این مبارزان آفریقایی و آسیایی از حمایت بزرگترین حزب سیاسی کشور میزبان، یعنی حزب کمونیست فرانسه برخوردار و کشور های آزاد شده و نیرو های آزادیبخش متکی به حمایت سیاسی، مالی و فنی اتحاد شوروی بودند. در این سالها گفتمان سیاسی دولت هایی که علیه نیرو های آزادیبخش می جنگیدند و آنرا سرکوب می کردند؛ لیبرالیسم بود. و گفتمان سیاسی غالب نیرو های آزادیبخش؛ مارکسیسم و یا تلفیقی از آن با فرهنگ ملی و ناسیونالیسم  بود.  شعور سیاسی شریعتی هر چند از زمان کودکی تا نوجوانی با تعلیمات سنتی همراه بود ولی این نظرات در چنین شرایط سیاسی فرانسه و جهان تکوین پیدا کرد. در برگشت به ایران و بازگشت به خویشتن و در ارتباط مجدد با پدر و روحانیون دیگر از جمله بهشتی، باهنر و مطهری مجموعه افکار وی در قالب تشیع علوی عرصه بیان یافت. 

در این دو دهه 50 و 60 ـ دوره مورد بحث ما ـ  جهان دوقطبی بود و هر رویداد جهانی در آیینه این مبارزه دیده می شد. شکی نیست که در همین دوره گفتمان غالب سیاسی در ایران مارکسیسم  و آثار منتشر شده پس از جنگ جهانی دوم به وسیله حزب توده ایران و هوادارانش ـ حتا جدا شده از آن ـ و سپس فداییان خلق و مجاهدین خلق بود و خوراک فکری مردم کتابخوان و مشتاقان مبارزه این دوره نیز همین بود. حتا  نزدیک به یک دهه بعد و  یکسال قبل از انقلاب  گرایش فکری گردانندگان  شبهای شعر برگزار شده در انستیتو گوته و مضمون مطالب ارائه شده  وسیله کانون نویسندگان در این شب های فراموش نشدنی شاهد این گفتار است. 

در چنین فضایی شریعتی می خواهد از فرهنگ و اندیشه مذهبی خویشتن صحبت کند. از چه بگوید؟ مانند روحانیت سنتی به جشن سلطنت صفوی و تبدیل شیعه دوازده امامی به مذهب رسمی بنشیند؟ از بحارالانوار مجلسی در حسینیه ارشاد بخواند و یا حلیه المتقین را تفسیر کند؟ او تاریخ می خواند و متوجه می شود که هر چه از عصر حاضر به عمق تاریخ اسلام سیر می رود، به سوی زمان علی امام اول می شتابد  و به منبع  تشیع ناب نزدیک تر می شود. سخنان داغ و انقلابی فرزندان امامان شیعه را برای تبلیغ گیرا تر می یابد. وقتی غبار های گریه و زاری، به سر و روی  زدن، خاک بر سر پاشیدن، گل بر سر مالیدن، زنجیر زدن، قمه زدن ها  را برای کم کردن گناهان طرفداران شیعه دوازده امامی پس زد،” قیام به سیف”  زید پسر امام چهارم را مشاهده کرد، وقتی گرفتاری ها و دستگیری های امامان در کشاقوس و مصالحه با قدرت خلفا  را در تاریخ خواند، صلح امام حسن با معاویه، ولیعهد بودن امام هشتم، داماد خلفا بودن دو امام را مشاهده کرد. مقاومت حسین و زینب را دید و فریاد زد: 

«اگر نمی توانی کاری حسينی بکنی، لااقل کاری زينبی کن» 

 در عمق تفکر خود شیعه ای  را درک کرد، که تشیع علوی است. تشیعی که درتقابل با قدرت، در تعارض همیشگی با “مثلث  زور  و زر و تزویر” است. او که تاریخ اسلام را خوانده بود تفرقه هفتاد و دو ملت را شناخت، و برای همین شیعه علوی یک پارچه را خواست. پرداختن به شیعه چند پاره شده او را رنج می داد.  ندا دادن از شیعه ای را که در خانواده خود نیز پراکنده شده، سزاوار ندانست. خانواده ای که  دریک سوی آن امامان پس از حسین مصلحت اندیش  واهل تقیه قرار دارند که “اهل بیت” هزاران نفری علویان را با جمع آوری  سهم امام در سطح یک زندگی اشرافی آن زمان نگهمیدارند و در سوی دیگر فرزندان انقلابی آنان که مامورین خلفا را همواره در تعقیب خود دارند. در تاریخ تشیع علوی پس از حسین،  اگر چه علی پسر امام حسین و بقیه  امامان راه مصالحه با قدرت خلفا را در پیش گرفتند ولی   محمد بن حنفیه پسر سوم امام علی، فرزندان امام حسن، زید پسر همان امام چهارم بر خلاف پدر و برادرش محمد باقر، محمد بن اسماعیل  نا ساز گار با عمویش امام موسی،  زید بن انار پسر امام هفتم بر عکس  برادرش امام هشتم داماد  و  ولیعهد مامون خلیفه عباسی،  راه حسین را ادامه دادند و جان در این راه نهادند. 

 شریعتی شاید بر این گمان بود که اگر شیعه های علی یکی بودند و وحدت داشتند، چنین در مقابل خلفای اموی و عباسی ـ اهل سنت ـ درمانده نمی ماندند. بر همین پایه است که پس از فاجعه کربلا،  لباس خون وشهادت  در  خروج مختار بن عقیل مرید محمد حنفیه   و یا در ” قیام به سیف”  زید بن علی   بر قامت تشیع علوی چه برازنده می آید. مگر نه “شهید قلب تاریخ است.” 

اسماعیلی ها پیروان فرزند امام ششم مگر با تاسیس امپراتوری در آفریقا نام فاطمه را جاودانه نکردند و نشان ندادند که “فاطمه فاطمه است”. حسن صباح اسماعیلی نزاری مگر فرزند یک  شیعه اثنی عشری نبود که لرزه بر اندام خلفای عباسی می انداخت. 

 بر همین پایه است که لباس انقلابی تشیع علوی پوشاندن بر شیعه دوازده امامی ـ  یعنی همان تشیع صفوی ـ به معنای دفاع کردن و مشروعیت بخشیدن به یک  فقیه در راس حکومت اسلامی  است که خود را نایب امام می داند.  گنجی نمی داند که از نتیجه گریزی نیست؟

 شریعتی با ارتزاق از چنین مکتب و فرهنگی برای مبارزه با “مثلث زر و زور” و تزویر می خواهد  نه تنها با گفتمان غالب دولت های استعمار گر که لیبرالیسم بود مبارزه کند، بلکه همزمان با  گفتمان مارکسیستی رقابت کند تا  آن  مدینه فاضله خود که نسخه ای حکومت  پر آشوب و ناموفق چهارساله حکومت علی بود را زیر رهبری امام امت برپاکند، گمان می کرد امام امت می تواند یک فرد غیر مععم باشد.  نقل قول های مکرر او از لنین و دیگر مارکسیست ها، برخلاف آن چه که گنجی می نویسد نشانه تن دادن وی به اتوپییای لنینیستی نیست، بلکه دعوت جوانان مسلمان به فرهنگ آباء و اجدادی و اسلام خویش است. او تشیع علوی را به جوانان عرضه می کرد تا آنان “کالا های خارجی لیبرالیسم و مارکسیسم” را خریداری نکنند.

 رژیم پهلوی  پس از کودتای آمریکایی و انگلیسی 28 مرداد که همه تشکل های سیاسی و دموکراتیک را در جامعه سرکوب و ممنوع کرده بود قریب دو دهه بعد با مقاومت سازمانیافته و مسلحانه  و با گفتار های غالب مارکسیستی روبرو شده بود. این حکومت گمان بر این برد که از میان بد ترهای جنگی  شاید بد  فرهنگی و سیاسی برایش کم خطر تر باشد. اما همین اشتباه محاسبه حکومت پهلوی و پیوند یافتن گفتار انقلابی تشیع علوی و پیروان ولایت فقیه گردان عظیمی برای انقلاب  ایران بوجود آورد.   اگر چه این گفتار انقلابی  هرگز نتوانسته است این تضاد درونی را حل کند.  

 به نظر من تراژدی شریعتی در پیروزی انقلاب نبود، بلکه در این بود که  وی درختی را آبیاری کرد که آقای خمینی پس از پیروزی انقلاب،  رقیب فکری او  را که هم  از معتمدان روحانیت  ـ همان سمبل تشیع صفوی ـ  و هم لیبرال،  بر حفاظت از میوه های آن درخت  ـ ریاست شورای انقلاب ـ نشاند. برای همین شاید فرقانی ها  گروهی از هوادران آتشین وی  نام او  را در بالای لیست ترور خود قرار دادند. آیت الله مطهری. و تراژدی زمان امامان تداوم پیدا کرد. راه پدران در ازدواج با قدرت و فرزندان با پیگیری انقلاب و شهادت. 

 نکته دیگر آن که شریعتی در جستجو ها و پژوهش تاریخی خود در تاریخ تشیع، به عصر امامان  وسه قرن اول هجری عمیقا وارد نشد و در سطح ماند. در نتیجه به جای پروراندن ایده هایی که پدرش در کتاب”خلافت و ولایت از نظر قرآن  و سنت” مطرح کرده بود و به سوی تخفیف مخالفت با اهل سنت و سب “دشنام علیه سه خلیفه نخستین” حرکت کند، در نوشته هایش تقویت “نص”  امامان به حد افراطی را به وجود آورد. در حالی که فقها و محققین شیعه  در کشور های عربی به ویژه در لبنان  در همین دوره زمانی در جهت تخفیف اختلاف شیعه و سنی حرکت می کردند. و در ترجمه کتاب و مقاله های فارسی غلظت “نص” و پیشگویی های محیرالقول امامان و “سب راویان شیعی ایرانی  را کمتر می کردند. در عصر امامان این مرز افتراق شیعی و سنی به چنین فراخی نبود. امامان اسامی سه خلیفه را بر فرزندان خود می گذاشتند و چنین ادعا های ماوراء الطبیعه در مورد توانایی های خود نداشتند.  اکثر این مطالب بحارالانواری  را که امروز می شنویم و می خوانیم ساخته و پرداخته دوران آل بویه و پس از  آن است.  شریعتی در مبارزه با خرافات تشیع صفوی، میدان برای غلو و اغراق در نقش امامان و بالطبع نایب آن را چنان هموار کرد که ظرف سه دهه به خرافاتی عظیم تر از تشیع صفوی تبدیل شد. مجلسی ها  در مقابل منادیان شیعه جمکرانی امروز، دانشمندان قابل احترامی  هستند. 

 اکنون می توان گفت شیعه ای که در ایران حاکم است نه شیعه علوی است که شریعتی در کتابهایش تصویر کرده است و نه شیعه دوازده امامی تاریخی است که در سه قرن نخست هجری وجود داشت. بلکه  شیعه جمکرانی است که مبتنی بر تداوم خرافات روحانیون ساسانی است که از زمان آل بویه در ایران جان گرفته است. 

مسجد جمکران  که در اواخر قرن چهارم بر پایه خواب شیخ حسن جمکرانی برپاشده بود که ادعا می کرد صاحب الزمان به وی  گفته است:

 «هر كه اين دو ركعت نماز را در اين مكان (مسجد مقدس جمكران) بخواند مانند آن است كه دو ركعت نماز در كعبه خوانده باشد.» 

روحانیت و “عوام” طی ده قرن  به چنین تبلیغاتی چنان بها نمی دادند و مسجدی بود مانند دیگران. اما به برکت این  چشم بندی های خرافی در باره امامان ودر خواب دیدن آنان ، اکنون به یک نهاد مهم شیعه دوازده امامی  تبدیل شده است. که مردم گروه ، گروه آن را طواف می کنند. مگر نه؟ خواندن نماز در مسجد جمکران ـ در سرزمین پارس ـ  مانند خواندن نماز در کعبه است. با این استدلال تا بیان این که مسجد جمکران خانه خداست راهی باقی نمانده است. 

 در پایان بنویسم گویا نیت نیک گنجی  در  نقد نظریات علی شریعتی در طرح این سئوال نهفته باشد: 

« امروز هم نواندیشان دینی باید به دقت بیندیشند که آب به آسیاب چه صنفی می ریزند؟…**ترکیب مضامین مدرن  و قوالب دینی و سنتی  نهایتا به تشدید امتیازات سیاسی و اجتماعی فقیهان بنیادگرا می انجامد… برای مثال سروش می گوید دین مفسر رسمی ندارد، اسلام به روحانیت احتیاج ندارد. اما وقتی …مفهوم “مردم سالاری دینی” توسط نو اندیشان دینی ابداع شد…اینک رهبر جمهوری اسلامی بیش از همه  در باره مردم سالاری دینی سخن می گوید.»

 اگر این بخش یاد شده را جمعبندی و نتیجه گیری مقاله گنجی بدانیم، باید یاد آوری کرد که همواره احزاب و تشکل های سیاسی و دموکراتیک، روشنفکران و صاحب نظران سیاسی در انتشار نظریات و عقاید خود همواره دچار این تردید هستند. و از خود می پرسند آیا آن را به زبان صریحی بنویسند و ساده؟ و یا به زبان سنگین علمی همانطور که توضیح این رویداد ها، پدیده ها و یا برنامه سیاسی و یا نظر فلسفی می طلبد. فرمول معجزه گری در این موجود نیست. اما باید مخاطبان خود و محیط انتشار عقاید و نظریات را شناخت و نسبت به آن تصمیم گرفت. انتشار یک مطلب برای انتشار و مشهور شدن آن نوشته نیست بلکه برای روشنگری  و تاثیر گذاری در جامعه است. اگر گسترش افکار دموکراتیک در ایران  فرمولبندی مردم سالاری دینی  را به عنوان نظریه بخش مذهبی ایران پذیرفته چه اشکالی دارد.  ذکر “مردم سالاری دینی ” از سوی بنیادگرایان ارزش این مقوله را پایین نمی آورد بلکه نشان از نفوذ آن در جامعه است که رهبران مستبد را به پاسخگویی می کشاند. اگر به نظر ما این گفتار در درون خود متضاد است و نمی تواند دموکراسی را در ایران به بار رساند، ما هم باید نظریات خود را  چنان بیان کنیم که در مسابقه ایده ها در افکار عمومی آن را به پیروزی برسانیم، با باز کردن جاده گفتگویی روشن تر افق این دیدگاهها را باز تر می کنیم. 

 دموکراسی و سکولاریسم برای همسان کردن همه نیست. همه نباید قرمه سبزی”لیبرالیسم” را دوست داشته باشند تا جواز دموکرات بودن را بگیرند. بخشی از طرفداران شیعه بنیاد گرای امروز از نیرو های طرفدار آقای خمینی  در آغاز انقلاب دموکرات تر شده اند و در مقایسه با متفکران بنیادگرای سایر کشور ها روشنفکرتر هستند. این ها همه اثر نوشته ها، گفته و مبارزات چهار نسلی است که  دو انقلاب را پیروز و جمهوری را با خون خود نوشته اند.  هر چند هیچکس شک ندارد که  ما برای ساختن دموکراسی در ایران به آزادی احزاب،  انتشار آزاد مطبوعات ، آزادیهای اجتماعی و سیاسی نیاز داریم اما برای رسیدن به آن نباید خطای برخی از رهبران مشروطه راتکرار کنیم. با حذف یک بنیادگرای فقیه، گفتمان طرفداران ولایت فقیه،  مصباح ها، خزعلی ها   را حذف شده از جامعه بپنداریم. با آنان باید در گفتگوی همیشگی باشیم. حتا اکنون که در حاکمیت هستند و همه ابزار قدرت ، چاپ و نشر را در اختیار دارند  و  در مقابل، آزادیخواهان در مضیقه و زندان و یا  آواره  هستند ولی  باید به زبانی سخن گویند که جوابگوی احتجاجات این بنیادگرایان برای توده مردم باشند. برای ان که مخاطبان یکی است.مضمون مترقی و متحول را در قالبی مفهوم برای خلق و تا آن جا که ممکن است، میسر برای انتشار انتخاب کنند.   

منع ترکیب مضامین مدرن و قوالب  سنتی را ماشاءالله  آجودانی در کتابهایی که در مورد مشروطیت نوشته است به عنوان روش ارزیابی خود بکار برده است. نتیجه چنین پژوهشی، کم اهمیت نشان دادن مغز های متفکر سکولار انقلاب مشروطیت از آب در آمده است. که با به حرکت در آوردن روحانیت و توده مردمی که از آنان پیروی می کردند انقلاب مشروطیت را پیش بردند. ***گنجی هم اگر می خواهد نوشته هایش از محافل محدود اینترنتی خارج شود باید از استاد و معلم  خود شریعتی یاد بگیرد تا به زبان همه فهم نوشتن عادت کند. نفل قول آوردن از مارکس ، لنین و هابس  و مخلوط کردن مفاهیم به صراحت و گسترش نفوذ کلام آسیب می رساند. 

اگر به نوشته های علی شریعتی بر گردیم. باید بگویم برای کسانی که برای دموکراسی و حقوق بشر و عدالت اجتماعی  مبارزه می کنند روشن است که آنان به  تنهایی سخنگویان مردم نیستند. هر طبقه، لایه اجتماعی، فرهنگی و مذهبی و ملی سخنگویان ویژه خود را دارند.  متفکران سکولار چه مسلمان و چه غیر آن  باید با توجه شرایط محیط خود  شکل بیان خود رابیابند. شریعتی در زمان خود توانست توده خفته جوانان مسلمان را با تبلیغ بازگشت به خویشتن و تشیع علوی بیدار و به گردان های انقلاب تبدیل کند. و سطح گفتمان تشیع دوازده امامی را ارتقاء دهد. غلوگرایی وی و نظریه امت و امامت وی  سکته ای در تحول گفتار شیعیان ایران در مقایسه با دیگران بوجود آورد. شاید اگر زنده می ماند و ساختمان ولایت فقیه و نتایج مخرب آن را در جامعه ایران می دید؛  برخی از کتابهایش را در چاه جمکران می انداخت،  مانند  آن روحانی برجسته مشروطیت که در زمان سلطنت رضا شاه وقتی نتیجه انقلابی را که خود از نجف چنین یاری کرده بود دید ، رسایل خود را با اندوه برگ به برگ کند و در دجله انداخت. 

 آقای گنجی نخواهیم گذاشت رضاخانی  از این انقلاب بیرون آید، مگر نه؟  

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *

يوتوپيای لنينيستی شريعتی، تبارشناسی گفتمان انقلاب ۱۳۵۷  http://news.gooya.eu/politics/archives/2007/07/061188.php 

** در این جا  گنجی نقل قولی طولانی از 18 برومر لوئی بناپارت مارکس می آورد: روشنفکران دينی پس از انقلاب در پی ساختن چيزی نو بوده اند. اما اين روشنفکران هرگز نتوانستند انديشه خود را از زير بار “ارواح گذشته” رهايی بخشند. مارکس بدرستی گوشزد می کرد : “بار سنت همه نسل های گذشته با تمامی وزن خود بر مغز زندگان سنگينی می کند. و حتی هنگامی که اين زندگان گويی بر آن می شوند تا وجود خود و چيزها را به نحوی انقلابی دگرگون کنند، و چيزی يکسره نو بيافرينند، درست در همين دوره های بحران انقلابی است که با ترس و لرز از ارواح گذشته مدد می طلبند، نام هايشان را به عاريت می گيرند، و شعارها و لباس هايشان را، تا در اين ظاهر آراسته و در خور احترام، و با اين زبان عاريتی، بر صحنه جديد تاريخ ظاهر شوند”.اما گنجی نمی نویسد که منظور مارکس از دیرپا بودن سنت هاست. یعنی  درست برعکس استفاده ای که گنجی از آن در مقاله اش استفاده کرده است. 

*** در مورد انقلاب مشروطیت،  کتاب ” تاریخ مشروطه” کسروی  بی بدیل است. از نسل جوان کتاب ” ایران بین دو انقلاب ” آبراهامیان  جالب است. در مقاله دیگری در آینده نزدیک به این موضوع بر می گردم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

juillet 21, 2007

22 گل پرپر شده

Classé dans : Uncategorized — sin ebrahimi @ 7:23

ـــــــــــــــــ 

22گل

با سنگ ترازوی خشونتي

كه حكومت ميزان آن بود پرپرشدند

“نقدعلی ستوده”  پدر سجاد  12 ساله است. می گويد:” ساعت 6  عصر 5 شهريور سال 82 بود پسرم در كوچه بازی می كرد. همه جا را زير و رو كرديم، خيلی جا ها را به اميد يافتن حتا عينك اش زيرو رو كردم ولی از او خبری نشد. همسرم در وضعيت خيلی بدی است و در اين ماهها هنوز چشم ما به در مانده است،شايد…

غلامرضا امينی پدر وحيد 13 ساله می گويد:” 8 بهمن 82 بود. ظهر كه به خانه رفتم وحيد كارنامه اش را گرفته بود. به شوخی گفت سه تجديد آورده ام و بعد كارنامه اش را به دستم داد. نمراتش عالی بود.  از خوشحالی يك پانصد تومانی جايزه به او دادم. عصر برای خريدن خودكار از خانه رفت بيرون. غروب كه برگشتم هنوز برنگشته بود. به هر جايی كه بگوييد رفتيم. دستمان به هيچ جا نرسيد. زنم بيمار شد و گوشه بيمارستان افتاد و خودم هم در مانده شدم.”

سجاد، وحيد، احمد، يونس، ميلاد، كيوان، احسان، … هرگز به خانه های خود باز نگشتند، آنان ۲۲ گل  نوشكفته ميهنمان بودند، هريك برای خود و خانواده هايشان آرزو هايی داشتند، يكی می خواست دكتر بشود، آن ديگری مهندس كشاورزی، سومی می خواست معلم و  ديگری قاضي؛ ولی بزهكاران به آنان امان ندادند. نزديك به دو سال توانستند به  جنايات خودشان  ادامه دهند، كودكان اسير شده در دست آنان، در مرز پاكدشت  وقيام دشت برخاك می افتادند. بزهكاران دهانشان را با گِل می بستند و به آنان تجاوز می كردند وپس از آن با “سنگ ترازو”  برسر آنان می كوفتند، جسدشان را به طرف بيابان می كشانده و در زير خاك پنهان می كردند. پس از آن سراغ گربه و سگ می رفتند، آنها را می كشتند و در كنار اين جسد های مخفی شده می انداختند، تا بوی اجساد اين گل های پرپرشده نظر مردم را به سوی خود نكشد. اينها را در صفحه حوادث روزنامه ها خوانديم.

آقای خامنه ای !

اين مطالب  را بايد در صفحه های 3 رسالت و جمهوری اسلامی 2 كيهان، 2 آفتاب روز و 6 روزنامه شرق چاپ می كردند. اين صفحات سياسی اين روزنامه هاست؛ برای آن كه اين حاصل خشونت حكومتی 25 ساله جمهوری اسلامی است كه در اعماق جامعه خود را به نمايش می گذارد؛ از نيشخند های تاريخ است كه بزهكاران  قاتل هم 25 سال داشته اند.

 

وقتی در خيابانها تازيانه های تعزير فرود آمدند، زندانيان سياسی و حتا محكومين با جرثقيل در برابر چشمان بچه و جوان و  زن و مرد بر دار كشيده شدند، 

 

 آمران قتلهای زنجيره ای تشويق و تكريم شدند و ” دادستان ” شدند. وقتی روز نامه نگاران ، دانشجويان و فعالان اجتماعی فلك شدند و كابل خوردند، وقتی دادستان تهران قتل كرد و مورد حمايت و ترفيع شما قرار گرفت؛ وقتی سردارجانبازشيميايی كه قربانی سياست جنگی شماست سرنوشت حاج داود را پيدا كرد كه تازه پس از جنگ به زندان می رود و شكنجه می شود، وقتی آن معلول ديگر جنگی به پای چوبه اعدام كشيده می شود،  خشونتی در جامعه ريشه می دواند، كه ميوه تلخ تر از زهر آن امروز اينگونه بر شاخه های خشونت رسيده و با سرانگشتی به دامن كينه می افتد.

 

كودكی زير دست زن بابا شكنجه می شود و زير ضربات  كابل به اغماء می رود. او را نيمه جان به بيمارستان می برند. پسر مادرش را برای مبلغ نا چيزی پول خفه می كند. پدر به دختر كوچكش تجاوز می كند و سپس سر او را می برد.

قتل های ارزان از شمار خارج شده است . بايد در انتظار فاجعه ای بزرگتر بود؛ فاجعه ای كه با يك انفجار اجتماعی چنان آغاز خواهد شد كه پايانی بر آن متصور نيست.

آقای خامنه اي!

بزهكاران مرز پاكدشت و قيامدشت ـ در حوزه قضايی و امنيتی تهران پايتخت ايران ـ  از زمستان  سال 81 كار خود را شروع كرده اند، همانروز هايی كه ماموران نهاد های زير رهبری شما، در كوچه و خيابان، دنبال جوانان دانشجويان می گشتند، تا مبادا يك مقاله ای انتقادی در جيب داشته باشند، در رايانه ها در ميان صفحات روزنامه ها دنبال جمله ای می گشتند، كه از آن بوی انتقاد به ولايت فقيه به مشام  برسد، مته به خشخاش  سوابق و فعاليت های ثبت نام كردگان انتخابات مجلس هفتم می گذاشتند تا بتوانند كلمه ای جمله ای و عبارتی را پيدا كنند كه به گوشه قبای ولايت گير داده باشد، به در خانه همسايه های كسانی كه در بالاترين نهاد های حكومت مشغول خدمت به حفظ حكومت بودند می رفتند تا در باره روزه و نمازآنان تحقيق كنند.  نهاد های زير رهبری شما همه نيرو های خود را بسيج كرده بودند تا چيزی عليه اين نامزدان و يا، به قول شما “گردن كلفت هاسند و مدركی را پيدا كنند.

درهمان دوران و تاكنون، بزهكاران مرز پاكدشت و قيامدشت  آزادانه و با خيال راحت، به گلهای پرپرشده ميهنمان تجاوز می كردند و گِل در حلقوم آنان كرده و با “سنگ ترازو“  بر سرشان می كوبيدند. درست در همان زمانی كه دادستان رويش يافته در زمان رهبری شما، با مشت و يا شيئی مشابه در زندان بر سر خبرنگارعكاس جهانی”زهراكاظمی” كوبيدند و برای گرفتن اعتراف به جاسوسی به او در زندان تجاوز كردند.

زمانی كه همه نهاد های زير رهبری شما در چهار فصل خدا، در جستجوی شكارنشاط جوانان بودند و يا در سرچهار راه ها با مينی بوسهايی كه به قولی، هركدام حكم يك زندان كوچك را دارد و ديدن آن دل هر با حجاب و كم حجاب را می لرزاند، رو سری های دختران يا  خواهران ما را كنترل می كردند، نمايندگان مجلس هفتم در باره تدوين لايحه حجاب بحث می كردند؛ فرزندان كوچك ما، يونس 11 ساله، وحيد 13 ساله، سجاد دوازده ساله و 19 هم سن و سالان ديگرشان، شايد هرماه يكی از آنان به دام بزهكاران می افتادند و به مزرعه ذرت كنار كانال كشيده می شدند. بزهكاران  به اين  ۲۲  نازنين تجاوز كرده، با  ” سنگ ترازو” بر سرآنان كوفته و جسد آنان را در بيابان خاك كردند.

آقای خامنه ای !

حتما نهاد های زير رهبری شما با يك محاكمه سريع آنان را محكوم به اعدام می كنند.  اين بزهكاران  را كه سن آنان همان 25 سال خشونت حكومتی است و در نتيجه يكی از محصولات و قربانيان همين سياست هستند، با جرثقيلی بر دار كشيده خواهند شد؛ تا عدالت قصاص را با جسد هايی كه در ميان زمين و آسمان آويزان هستند  به نمايش بگذارند و تخم ديگری از خشونت در جامعه و مرگ ارزان در جامعه  پاشيده شود.

آقای خامنه ای !

شما پس از  نماز شب خود آن گاه كه با خدای خود خلوت می كنيد، می توانيد از او بخواهيد كه به خاطر انحراف پيكانهای قضا و عدالت از مسير های اصليشان و نشانه گرفتن آزاديخواهان، تحول طلبان، جوانان ، دانشجويان و روشنفكران و ميدان يافتن قتل و جنايت  و فساد در جامعه شما را ببخشد. نمی دانم پاسخ خداوند رحيم و رحمان به شما چه خواهد بود؟

اما من، اين انسان زمينی، با خواندن اين گزارش، مرگ  هر يك از فرزندانم را   ۲۲بار در مقابل چشمان خود ديدم، من اين آدم خاكی مرگ  فرزندان كوچك خود را به شما نمی بخشم و شما را در پرپرشدن اين گلهای معصوم ميهنمان متهم اصلی می دانم. آنان با “سنگ ترازوی” عدالت شما به قتل رسيده اند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این مقاله در شهریور 83 در سایت ها منتشر شده است .

                                            

 
 

درسهایی از ماجرای کاریکاتور ها

Classé dans : Uncategorized — sin ebrahimi @ 4:49

 

راستگرایان

دست های همدیگر را می شویند

آقای خامنه ای اگر راست میگوید، چرا خود مشوق

سقوط دولت در دامی شد که بقول وی صهیونیست ها گستردند؟

 به روایت کیهان، آقای خامنه ای در ديدار جمعي از فرماندهان و كاركنان نيروي هوايي ارتش،12 کاریکاتور چاپ شده در نشریه محلی دانمارک را« توطئه اي برنامه ريزي شده از جانب صهيونيست ها براي رو در رو قرار دادن مسلمانان و مسيحيان» دانسته است. جدا از این که اگر رهبر جمهوری اسلامی چنین نظری دارد و ماجرا را توطئه می داند چرا دولت منصوبش دو اسبه به استقبال آن رفت، بررسی روزنامه نگاران نشان می دهد، این اظهار نظر با واقعیت  همخوانی ندارد و نوعی کاریکاتور کردن و ساده نمودن اوضاع جهانی است.

نخست این که نشریاتی که دست به چاپ کاریکاتورهای مورد اشاره ولی فقیه زده اند، اکثرا وابسته به نیرو های دست راستی اروپا هستند که چندان با راست افراطی نئوفاشیستی مرزبندی شسته و رفته ای ندارند. در حقیقت این  نیرو های دست راستی از شمار احزابی هستند که راست افراطی را با دست پس می زنند ولی با پا پیش می کشند. نیرو هایی که تبلیغات انتخاباتی آنها بر مبنای مسایلی است  که اکثریت اروپایی آن  را در تعارض و تقابل اقلیت های قومی و مذهبی  در هر کشوری قرار می دهد. این اقلیت اگر در آلمان ترک است، درانگلستان پاکستانی و هندی می باشند؛ در فرانسه الجزایری و یهودیانی هستند که از آفریقا به فرانسه آمده اند. هرچند نشریات راست میانه اروپا از شمار لوموند فرانسه هم در این کارزار شرکت کردند ولی آنان از آزادی بیان دفاع ولی از انتشار کاریکاتور های  توهین کننده خودداری نمودند.

 دوم؛ در حقیقت همان نشریاتی موتور پخش این کاریکاتور ها بودند که در مواضع ضد یهودی همسایه فکری و دوستان بنیادگرایان اسلامی هستند. در نتیجه آقای خامنه ای و رئیس دولت وی احمدی نژاد- حتی اگر استقبال آنها از این ماجرا را ندیده بگیریم و حادثه آفرینی ها در مقابل سفارتخانه ها در تهران را با اشاره خود آنها ندانیم- در این مورد هم به ملت ایران آدرس عوضی می دهند. در یک تحلیل بی طرفانه جامعه شناسی سیاسی، کسانی طرفدار انتشار این کاریکاتور ها بودند که از دوستان فکری خودشان و دقیق تر بگویم همانانی هستند که سیاستهای راست افراطی دستگاه ولایت فقیه که از سوی  احمدی نژاد اعلام می شود  بر مبنای ترجمان فکری این نحله فکری اروپا جان گرفته است.

گروهی از هم میهنان ما هم از سوی دیگر ما را به اشتباه و خطا فرا می خوانند. روزنامه نگاری ایرانی مقیم اروپا  تاکید می کند؛ «اروپا در برابر شعبده دكان داران دين و دولت در دنياي اسلام، دستپاچه شده است. معذرت پشت معذرت، در حالي كه همان يكي از سوي نخست وزير دانمارك كافي بود. كاريكاتورها، البته زشت و نابجا و در زماني نامناسب به چاپ رسيد، اما احمدي‌نژادها در مقام حافظان بيضه اسلام دروغ مي‌گويند،‌ اينها حقه بازند، و نبايد به هيچ روي به حقه‌بازها مجال داد به اسم حمايت از اسلام و محمد تصفيه حسابهاي خود را دنبال كنند.»

در این جا ما نباید دچار خطایی شویم، که کار راستگرایان افراطی در اروپا و بنیادگرایان اسلامی  را ساده تر کنیم. در مورد دفاع از خود، در عرصه حقوق عرفی استدلالی وجود دارد که اگر آنرا به زبان ساده و روزنامه ای ترجمه کنم، می شود  تضییق حق از سوی طرف مقابل شما برای شما ایجاد حق نمی کند. یعنی اگر شما از پنجره خانه تان مشاهده کردید، کسی در حال باز کردن در اتوموبیل شماست، که در مقابل خانه پارک شده است، برای شما این حق را  ایجاد نمی کند که تفنگ خود را بر دارید و مانند کبوتر وی را مورد هدف قرار دهید. 

مثالی تکان دهنده تر: اگر ما در تلویزیون و یا در اینترنت مشاهده می کنیم که بنیادگرایان اسلامی، گروگانهای خود را در خفا و یا حتا علنی در خیابانهای عراق افرادی را می گیرند و مانند گوسفند روی زمین می کشند، و با کارد سلاخی  کند شده سر او را از بدن جدا می کنند، و بعد  سر او را بر روی نعش او که در حال تکان خوردن و جان دادن است می گذارند. برای ما این حق را ایجاد نمی کند که تمام مسلمانان جهان را مورد اتهام قرار دهیم. حتا با این که در کشور بلا زده خودمان اندیشمندان و فعالان ادبی، اجتماعی  و سیاسی چنین سرنوشتی داشته اند و حتا با این که همه شواهد به ما نشان می دهد که شماری از دستور دهندگان همین قتل ها در دولت هستند، به ما اجازه تعمیم این جنایات و اتهامات را به دیگر مسلمانان نمی دهد.

ما منادی آزادی و دموکراسی در کشور هستیم، برای مبارزه با پلشتی ها و نابکاری ها ما را نیاز به چنین روش ها و چنان ابزاری نیست. جمهوریخواهان عرفی، دموکرات و آزادیخواهان، و مسلمانان دموکرات برای ساختن ایرانی آباد و آزاد، از تحریف مواضع دشمنان، دگرگون نشان دادن و از اغراق  خطا های  رقیبان می پرهیزند. ما به حضرت محمد، پیامبر اسلامی که بیش از یک میلیارد از ابنای بشر به آن اعتقاد دارند احترام می گذاریم و از کسانی که از به وی توهین می کنند انتقاد می کنیم.

آزادیخواهان و دموکراتهای ایرانی مشاهده کردند که از ماجرای کاریکاتور ها، فقط نیرو های راستگرای افراطی برای سیاه نشان دادن چهره مسلمانان بهره بردند، که به مردم اروپا بگویند چه کسانی  پرچم و سفارتخانه کشورشان را آتش می زنند، و نیرو های بنیادگرای اسلامی میوه آن را چیدند که  به عنوان محافظان اسلام در بین توده مردم معرفی شدند. و تنها نیرو هایی در اروپا از این ماجرا ها صدمه دیدند، مسلمانان مقیم این کشور های اروپایی بودند که باز در همگرایی شهروندی با سایر اروپاییان در مضیقه قرار گرفتند و متضرر شدند،و هر چه بیشتر تر در لاک خود فرو رفتند. پس از شهروندان مسلمان اروپایی، نیروهای دموکرات، سکولار و مسلمانانی از این جریان صدمه دیدند که در راه گفتگو  و اتحاد نیرو های طرفدار آزادی و عدالت در کشور های مختلف  تلاش می کردند. راه آنان پرسنگ ولاخ شد.

آیا با این حساب کسی حق ندارد، ادیان را به عنوان پدیده های تاریخی مورد بررسی و تحقیق قرار دهد و دیدگاههای اجتماعی، سیاسی و شریعتی ادیان و مذاهب را مورد نقد و بررسی قرار دهد؟ آیا باید علیه مواضع کسانی که بنام دین، آزادی میهن را در محاق و استقلال آن را به حراج و جمهوریت آن را به غل و زنجیر کشیده اند سخنی نگوئیم . بی شک پاسخ این پرسش مثبت است. چرا! می توانیم! و باید!

باید چنان دانه های آگاهی و دانش را با ظرافت در میان توده مردم  بپاشیم، و این توده نامتشکل را به نیروی مادی تبدیل کنیم که زمانی که بنیاد گرایان آنان را مورد خطاب قرار می دهند، گوش شنوایی برای آنان وجود نداشته باشد.  و مردم ما به چیدن محصول آن دانه ها ببالند. چنین کاری دشوار است، توان، زمان و صبر می خواهد.

Publié sur WordPress.