Sin Ebrahimi سین. ابراهیمی ebrahimisin@yahoo.fr

juin 14, 2007

من می خواهم با وبلاگم سوار کشتی نوح بشوم

Classé dans : Uncategorized — sin ebrahimi @ 5:31

وبلاگ نويسی دو دستآورد مهم نصيب اين نسل جوان می کند، که نسل جوان قبل از انقلاب از آن محروم بود. نخست اين که به هرکس امکان ابراز احساسات و بيان می دهد. اين موهبتی است که نسل ما از آن محروم بود. صدای ما در خانه، مدرسه، دانشگاه، محل کار خفه می شد. اين صدا در حلقوم ماندن ها باعث شد، در آن انفجار اجتماعی و آينده انقلابی آن، مالک فردای خود نباشيم. چرا که فقط فرياد می کشيديم، مرگ بر.

دست آورد دوم وشايد مهمتر از آن، زمين زراعتی است که اين شخم زدن های وبلاگی در جامعه بوجود آورده است. به مرور در اين زمين زراعتی تخم های آگاهی بيشتری پاشيده می شود، ساقه های افزونتری به نشاء می نشيند. ديگر هيچ قدرتی در جهان را به هر اندازه هم که غــدار باشد يارای جلوگيری از اين رشد و نمو و پخش آگاهی در جامعه نيست.

***

 در وبلاگ يکی از دوستان مطلبی خواندم که در مرافعه تاريخ شروع وبلاگ نويسی فارسی بود . گويا سر انجام شناخته شده ترين وبلاگ نويس فارسی هم شروع اين امر خير را از سوی دوست ديگری با اختلاف چند روز قبول کرده است. با دعای خير به آنان و هزاران وبلاگ نويس ديگر ايرانی، هربار که به وبلاگ اين هزاران سر می زنم و ساعتهايی از شبهايم در تهران يا شهر های ديگر دنيا را به پای گردش در اين جهان رنگارنگ می گذرانم، به امکانات نسل جوان حاضر غبطه می خورم و ياد مشکلات نوشتن دردوران نوجوانی و جوانی نسل فنا شده و يا در بدر گشته انقلاب می افتم. که بر مشکلات سياسی آن دوران هم اضافه می شد.

 فکر می کنم سال ۴۶ بود، سه نفربوديم و در کلاس چهارم رياضی آن زمان درس می خوانديم.

هر سه با اين که به رياضيات علاقه زيادی داشتيم و هر ماه اسم هايمان در مجله يکان که در آن دوره مجله تخصصی رياضيات بود در بخش حل و يا طرح مسايل مشکل چاپ می شد؛ اما عشق نوشتن هم داشتيم. دست به کار تهيه يک روزنامه ديواری شديم. شماره اول چنان با استقبال همه روبرو شد، که به تشويق مدير دبيرستان آن را در مدارس ديگر شهر هم به نمايش گذاشتيم.از اين سريع می گذرم که بهترين و آتش افروزانه ترين خاطرات آن دوره، در بيرون آمدن نامه های عاشقانه خوانندگان روزنامه ديواری ما در دبيرستانهای دخترانه بود که به جای حل و يا طرح مسايل جديد و يا منصفانه تر بگويم در کنار آنها برايمان می نوشتند. اما برای شماره دوم اين روز نامه ديواری سوژه ای به نظر من آمد که از بچگی ذهنم را مشغول کرده بود. اگر از پدرم قصه های شاهنامه و از عمه ام کور اوغلی و کچل حمزه، و اعتماد بيجای قهرمان داستان به کچل حمزه هميشه ذهنم را می خاراند، از مادرم قصه قرآنی کشتی نوح ذهنم را می تراشيد. همان روز ها در مجله ای خوانده بودم که بازمانده يک کشتی پيدا شده است که بزرگترين کشتی تاريخ است که ساخته شده است که طولش چقدر و عرضش چه اندازه بود. من با آن ذهن رياضی که داشتم. نشستم حساب کردم اگر به تعداد حيوانات فضا را محاسبه کنيم. به يک سطحی نياز خواهيم داشت که امکان ندارد بتوانيم حتا در يک کشتی ده برابربزرگتر از اين کشتی پيدا شده آنها را جا بدهيم. نوشتم و نشان دبيرمان داديم و در شماره دوم روزنامه آورديم.

روز سوم نمايش شماره دوم روزنامه ديواری، وقتی به در دبيرستان نزديک می شدم، بچه هايی که با الصاق شماره اول روز نامه بر ديوار قد کوتاه آن موقع مرا فراموش کرده و بالاخره دوستم شده بودند، به طرفم آمدند و گفتند که روزنامه ديواری را پايين آورده اند، مواظب مدير مدرسه باشم که عصبانی و منتظر من است. در ساختمان کلاس هاکه رسيدم ناظم با چوب ترش به طرف من خيز برداشت:

ـ ابراهيمی بيا اين جا!

 خدا رحمتش کند، ناگهان فرشته نجات من، آقای اعظمی دبير رياضی ظاهر شد، به طرف ناظم رفت، سلام وعليکی کردند، پس از چند لحظه که هر ثانيه اش برايم يک قرن بود؛ آقای اعظمی مرا صدا زد و همه با هم به دفتر ناظم رفتيم. مدرک جرم ما که عبارت از يک کادر چوبی و پارچه قرمزی که وسط آن بود و من از دامن پاچين کهنه مادرم کنده وميخ کرده و مقالاتی بر روی آن سنجاق شده بود، بر ميز ناظم تکيه داشت.

آقای اعظمی آلت تنبيه را از مشهدی عباس آبدار چی گرفت، مقاله متهم را قيچی کرد ورو به من کرد:

ـ گفته بودم اين مقاله را که خوانندگان روزنامه ديواری تان در صندوقتان انداخته اند در روزنامه نياوريد، خوب مساله مهمی نيست،اشتباه کرده ايد. که آن هم قيچی شد. ببر حالا می توانی دوباره بزنی روی ديوار.

ناظم که چوبهای ترش را به پشت خود برده بود، گفت:

ـ شانس آورديد که آقای اعظمی دبيرتان است. آقای… روحانی شهربه معلم فقه پيغام داده است که” تبليغ هايی عليه قرآن، در مدرسه شما فعليت” پيدا کرده است، اگر تا امروز ظهر اين تبليغ را برنداريد، چه ها خواهيم کرد…

اين آخرين روزنامه ديواری من بود. حتا شور و شوق نامه های عاشقانه زيبا رويان دبيرستانهای دخترانه شهرمان هم نتوانست مرا قانع کند که اين روزنامه سانسور شده را که پاچين مادرم از يک گوشه ا ش بيرون زده بود، در مدارس ديگر بگردانيم.

۵ سال بعد، وقتی وارد دانشگاه شدم، چون اهل کتاب بوديم، خواستيم يک جنگ ادبی با همکاری چند نفر راه بياندازيم. آقای خبره زاده از همفکران جلال آحمد، استاد زبان فارسی مان واسطه شد، ۶۵ صفحه تهيه کرديم.

پس از مطالعه اين و آن و حذف و تعديل همه تصميم گيرندگان اجازه انتشار آن، به ۲۸ صفحه رسيد، تا اجازه تکثير ۱۰۰ نسخه ای بگيرد۵ ماه ديگر طول کشيد و سال تحصيلی تمام شد. توانستيم ۱۵ نسخه از آن بفروشيم و بقيه را بين خودمان تقسيم کرديم تا هريک به دوستان و اقوام بدهيم. پول بنزينی را که قبلا کنار گذاشته بودبم تا با سواری ژيان خواهر يکی از اعضای همان گروه نويسندگان جنگ ادبی به شمال برويم ولی خرج تکثير کرده بوديم، برنگشت و مسافرت تابستانی را به رفتن به ده ما، گشت و گذر در کوه و صحرا و شکار مرغ های خانگی مادرم گذرانديم.

اين گذر به خاطرات نوجوانی و جوانی را زدم، تا بگويم وقتی پس ازسی سال، حالا که هر شب يک ساعتی را به وب گردی می گذرانم، مانند آقای هالو فيلمی مشهوربه همين اسم، با خودم می گويم، صنعت عجب پيشرفت شايانی کرده است!

دختران و پسران، زنان و مردان، کودکان و پيران، باسواد، دانشگاهی، محقق و ياکم سواد، آن چه بر ذهنش می آيد بيان می کند، و چند دقيقه بعد از طريق رايانه های سراسر جهان قابل ديدن و خواندن است.

 اين که گفته شود، وبلاگها خيلی اديبانه نيستند، کمتر سياسی اند، آن نيرويی که می توانست در يک کار جمعی و حرفه ای سريعتر به بار بنشيند در اين کارهای انفرادی به هدر می رود، جوانان را به جای جمع گرايی به فردگرايی می کشاند. شايد همه اين ها کمی درست باشد. اما يک نکته مهم را فراموش نکنيم، دهها روز نامه نگار يا فعال سياسی، شايد شاخص ترين بخش وبلاگ نويسان باشند ولی بخش بسيار کوچک اين قبيله تازه متولد شده. دهها هزار نوجوان، جوان و پيری که به خواندن و نوشتن وبلاگ روی آورده اند و اکنون وقت خود را به جای هر سرگرمی ديگری صرف وبلاگ نويسی می کنند، اکثريت بزرگی هستند که روی به ميدان آمدن و تجربه کردن کار نوشتن آنها بايد حساب کرد.

 بعلاوه وبلاگ نويسی دو دست آورد مهم نصيب نسل جوان می کند، که نسل جوان قبل از انقلاب از آن محروم بود. نخست اين که به هرکس امکان ابراز احساسات و بيان می دهد، يکی در اين باغچه پنهانی خود گل عشق می کارد، نفربعدی در باغ عيان خود سياست و فلسفه را. يکی عکس يا نقاشی هايش را به نمايش می گذارد، آن ديگری گرفتاريهای روزمره زندگی را بيان می کند. اين بيان کردن، تمرين اظهار نظر کردن، تلاش در بهتر بيان کردن منظورخود و اعتماد به نفس حاصل از آن، موهبتی است که نسل ما، که نسل انقلاب ۵۷ باشد از آن محروم بود. صدای ما در خانه، مدرسه، دانشگاه، محل کار خفه می شد. اين در حلقوم ماندن ها صدا باعث شد در آن انفجار اجتماعی و آينده انقلابی آن، مالک فردای خود نباشيم. چرا که فقط فريادی را که سالها نکشيده بوديم، در آن دوران می کشيديم و مرگ اين و آن را می خواستيم بی آنکه بدانيم آن که زنده بادش را سر می دهيم چه خواهد کرد.

دست آورد دوم وشايد مهمتر از آن، زمين زراعتی است که اين شخم زدن های وبلاگی در جامعه بوجود آورده است. نمی دانم چندميليون اينترنتی در ايران وجود دارد. به مرور در اين زمين زراعتی تخم های آگاهی بيشتری پاشيده می شود، نهال های افزونتری سر بلند خواهند کرد. ديگر هيچ قدرتی، هر اندازه هم که غــدار باشد يارای جلوگيری از اين رشد آگاهی و جسارت بيان فکر و انديشه را ندارد.

می گويند سرنوشت جنگ جهانی اول، حداقل در جبهه شرق پاريس را که انگلستان و فرانسه در آن عليه ارتش آلمان می جنگيدند، تاکسيرانان شهر مارن رقم زدند. ممکن است از من بپرسيد، چه ارتباطی بين تاکسی های شهری که برای بردن کارمندان به محل کار، مريضان به بيمارستان و مسافران به ايستگاههای راه آهن در شهر می چرخند و جبهه جنگ وجود دارد؟ جواب می دهم، مارشال ژوفر و ژنرال گالينی فرمانده های فرانسوی اين جبهه در سپتامبر ۱۹۱۴ به تاکسی هايی که در شهر مسافر جابجا می کردند، دستور دادند همه به سوی جبهه مسافرکشی کنند و سرباز و مهمات حمل کنند. سرنوشت نبرد مارن در جنگ جهانی اول بدين صورت معلوم شد. در دنيای جديد ارتباطات عمومی تاکسی ها، اتوبوسها، قطار ها، هواپيماها، و کشتی هايی به نقل و انتقال ايده در دهکده جهانی مشغول اند. وبلاگ نويس ها هم رانندگان شماری از آنان. آنان، امروز برای گفتن و شنيدن يک درد دل و يا بيان و دريافت يک احساس و نظر در شهر ها مانند تاکسی های مارن می چرخند ولی آن روز که جنبش مدنی حضورفعالتر آنان را طلب کند، نقش آنها همان خواهد بود که نقش تاکسيرانان فرانسوی در جنگ اول.

وقتی بچه بودم خيلی برای درک و فهم ماجرای تاريخی کشتی نوح کلنجار رفتم. اکنون چنان رويدادهای گوار و ناگواری را در چهار گوشه جهان به چشم خود ديده ام که قبلا وجود آنان را باور نمی کردم و تصور آنرا هم در ذهنم نداشتم. همين است که حالا می گويم کشتی نوح که سهل است، همه چيز ممکن است، البته برای افراد اميدواری که هشيار می مانند و به دام هول وهراس نمی افتند. برای آنها غيرممکن وجود ندارد.

از امروز برای احتياط من يک جايی در کشتی نوح زمان برای وبلاگم هم رزرو می کنم!

juin 11, 2007

در حاشیه آن موجی که احمدی نژاد سوار آن شد، این موج او را هم خواهد برد؟

Classé dans : Uncategorized — sin ebrahimi @ 4:52

سه روز مانده به دور اول انتخابات ریاست جمهوری، تصمیم جدی گرفتم که بروم و شاهعلی را ببینم، اطرافیانم موافق نبودند، می گفتند:
 این دیگر آن علی آقایی که می شناختی نیست. عوض شده. مکه رفته و بسیجی شده است.  و …
وقتی اصرار کردم و گفتم خیلی سال است او را ندیدم و حالا که این نزدیکی ها کار می کند و این همه هم پیغام داده است و گلگی، می روم ببینمش. امر خیر انتخابات هم هست، و به شوخی ادامه دادم: شاید یک فرمانده بسیجی هم به راه راست هدایت شد!
وقتی به محل کار شاهعلی نزدیک می شدم، خیلی به خودم نهیب می زدم که مبادا از جملات سنگین تئوریک استفاده کنم یا کلمات فرنگی از زبانم خارج شود و با خودم تکرار می کردم. «باید به زبان ساده و ساده تر صحبت کرد.» تا 800 تومان کرایه سواری آژانس را داده و سر بر گرداندم، به طرف باسکول، محل کار این دوست دوران کودکی. دیدم به طرف من می آید:
ـ سلام حاج علی آقای عزیز من!
ـ سلام آقای دکتر عزیز من! دکتر بی وفای من!
مرا روی یک صندلی که جسم لاغر شده ام را به زور تحمل می کرد نشاند و خودش سر پا ایستاد. گفت که کارش ایجاب می کند، پشت پنجره بایستد تا کامیونی آمد، شماره اش را بنویسد. کامیون یا کمپرسی، برود روی باسکول، وزنش را مشخص کند و وزن ناخالص آنرا از آن کسر کند. تا وزن بار مشخص شود.
بعد از احوالپرسی و یاد خاطرات دوران کودکی و شرح ماجرای عروسی اش که ساقدوش او بودم. رسیدیم به مساله روز.
ـ آقای دکتر نظر شما روشنفکر ها واساتید در باره این انتخابات چیست؟
ـ حاج آقا بنده طلبه ای بیشتر نیستم و خدمتتان آمدم تا مستفیض بشوم. خبر ها پیش شماست.
……….
ـ آقای دکتر شما از بچگی ما را نصیحت کرده و دستمان را گرفته اید. در این انتخابات هم ما را هم از ظلمت و گمراهی نجات بدهید!!
ـ حاج آقا تمام نور و روشنایی در وجود شماست. شما بفرمایید ما چه کنیم؟
…………
پس از اصرا زیاد شاهعلی، دل به دریا زدم و گفتم:
ـ والله انتخابات مشکلی است. دو تا احتمال هست. رفسنجانی و قالیباف و یا رفسنجانی و معین به دور دوم بروند.
پس از یک سکوت نه چندان دلپذیر، سینه ام را صاف کردم و گفتم:
ـ حاج آقا، البته از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که من اعتقاد دارم باید دکتر معین را به دور دوم فرستاد. والا کشاورزان و کارگران و قشر متوسط، افرادی مثل شما و من و دانشجوها و اهل کتابها مثل آقازاده های شما و فرزندان بنده کارشان زار است. این آقازاده های اشراف و روحانیون کشور را به ویرانی می کشانند.
ـ آقای دکتر با همه بی وفایی جنابتان، من از ارادتم نسبت به شما هیچ کم نشده که اضافه شده است. من همان شاهعلی کوچکی هستم که اعلامیه هایی را که شما در دوران شاه به من می دادید، چشم بسته پخش می کردم. من همیشه به بچه ها و اطرافیانم گفته ام که این آقای دکتر پنج سال قبل از انقلاب می گفت مملکت، شاه را بیرون خواهد کرد و جمهوری خواهد شد. همه حق رای و حق انتخاب شدن خواهند داشت. من الان عضو انجمن دهمان و عضو شورای اسلامی کارگران هستم. از آن موقع که ما را به مرض خواندن اعلامیه و پخش آن دچار کرده اید، دارم می خوانم و پخش می کنم.
ناگهان دست راستم را در درمیان دستانش گرفت و فشار داد و گفت:
ـ الان هم همانطور رای خواهم داد که شما می فرمایید. اما امیدی نیست.
ـ به چی امیدی نیست؟ انسان با امید زنده است.
ـ ببین دکتر جان! بنده ناقابل عرض می کنم این پیش بینی شما درست از آب در نخواهد آمد.
ـ منهم، علی جان گفتم فقط احتمال دارد …
ـ داستان پیچیده تر از اینهاست دکترجان! من سی ساله که کارگری می کنم. الان هم روز ها وسط این بیابان در این باسکول کار می کنم و شبها هم همین جا می خوابم. نمی توانم کرایه رفت و آمدم را پرداخت کنم. حقوق خالصی که دستم میاید 80 هزار تومان است. 7 ماه حقوق طلبکارم. پریروز عروسی خواهرزاده ام نتوانستم بروم. سه ماه پیش فوت خاله ام بود.
ـ خدا رحمتش کند.
ـ خدا اموات شما را هم بیامرزد. بلی می گفتم برای دفن و کفن خاله ام نتوانسته ام بروم. من تازه از شما پنهان نمیکنم در بسیج کاره ای هستم. ماهی یک کیسه برنج و یک حلب روغن دارم. ولی با همه اینها هشتم در گرو نهم است. زمین زراعتی من و 2 برادر دیگر را هم حسین، اخویم اداره می کند. در 6 سال گذشته یک شاهی از زراعت اگر به جیب شما رفته، به دست منهم رسیده است. سه سال پیش اخوی توی جلد ما رفت، که بانک کشاورزی وام می دهد. هر کدام با ضامن شدن به همدیگر، یک میلیون تومان وام بگیریم تا چاهی را که بعد از خشکسالی آبش 15 متر نشست کرده است دوباره حفاری کنیم.
ـ یعنی علی جان، چاه را ول کرده بودید؟
ـ بلی دکتر جان، چاهها را همه پس از این خشکسالی ها ول کرده اند. چاه بدون آب به درد نمی خورد. بعضی ها محصولات دیمی در زمین های آبی می کارند. یعنی گندم دیمی می کارند. آنهم در زمینی که قرار بوده صیفی جات، یونجه، چغندر و ذرت کاشت بشود که چند برابر گندم سود دهی دارد.
ـ پس از این خودکفا شدن در تولید گندم هم چندان خیر و برکتی به شما نرسیده است.
ـ نه جانم! بنده اگرذرت یا یونجه جای آن گندم دیمی می کاشتم ده برابر فروش داشتم. ولی برای یونجه و ذرت به آب احتیاج داشتیم که نبود. حداقل می توانستیم وام بانک کشاورزی را پس بدهیم. دوسال است که نتوانسته ایم واممان را پس بدهیم. ده روز پیش چند تا گوسفند فروخته و مقداری از شرکت حقوق و النگوی عیالم را فروخته ایم. و یک میلیون تومان داده ایم به اخوی که ببرد بانک کشاورزی وام را پس بدهد. چون نامه آمده بود که می خواهیم حکم مصادره اموال را صادر کنیم. اخوی پول را به گیشه داده بود. ولی می دانید چه گفته اند؟
ـ نه انشاء الله خیر باشد.
ـ خیر. گفته اند خوب این بهره تاخیرش را به زور کفایت می کند. حالا می ماند اصل وام.
ـ مگر وام با بهره چند درصدی بوده است؟
ـ حسین هم همین را پرسیده بود. مگر وام 15 در صدی نیست. اما می دانید مامور بانک چی گفته است؟
ـ نه
ـ جنابشان گفته اند بهره تاخیر وام تصاعدی است. وقتی اخوی پرسیده است یعنی چه؟ جواب شنیده است ضرب می شود!!
ـ خوب شما چه کردید؟
ـ چه می می خواهید بکنیم. باید باز هم در این بیابان چند سالی کارکنم تا هزینه تصاعد و ضربدر بانک کشاورزی را بدهم. آنوقت می گویند در کشورمان ربا نیست.
ـ پس وامی را که گرفتید؟ چه شد به نتیجه نرسید؟
ـ چرا دستگاه حفاری آمد، 25 متر بیشتر کند و موتور را عوض کردیم و به یک آب 4 اینجی رسیدیم. دوماه بعد تبدیل شد به 1 اینج. این طرف برو ببین چه شد؟ آنطرف نگاه کن ببین چه اتفاقی افتاده است؟ کاشف به عمل آمد که شرکتهای متعلق به سپاه پاسداران در چند کیلومتری ما، ده تا چاه عمیق زده اند و آب همه چاههای نیمه عمیق اطراف را مکیده و خشک کرده اند.
ـ خوب حاج آقا شما هم که تا حدودی با سپاه هستید و می بینید که همه جا دست گذاشته اند. حالا صلاح نیست که ریاست جمهوری هم دودستی بدهیم خدمتشان.
ـ دکتر جان کار از اینها گذشته است. اصلاح طلب ها از درد مردم صحبتی نکرده اند. این کروبی باز یک اسکناس قلابی 50 هزارتومانی چاپ کرده و بین مردم پخش کرده ولی دیگر چه؟ آیا در این مملکت که قرار بود مال کوخ نشینان و مستضعفین باشد سزاوار است بنده که مجبور شده ام کشاورزی ام را ول کرده و در این بیابان کارگری می کنم و یا از من بد تر در آن کوره آجرپزی روبرو و شرکت آسفالت آن طرفتر، از طلوع آفتاب تا غروب، هفت روز هفته کار کنیم و ماهها روی زن و بچه خودمان را نبینیم برای 80 تومان و حتی پنجاه تومان. با پنجاه هزارتومان چه می شود کرد. شما 10 کیلومتر از شهر تا اینجا حتما هزار تومان دادید. نه؟
ـ بلی همین حدود ها
ـ دکتر جان، می دانید من ارادت دارم به این اصلاح طلب ها، ولی این ها ما را فراموش کرده اند. و الان کسی هست که درد دل ما مستضعفین را فهمیده است و آنرا به زبان می آورد. *
ـ علی جان شما با هوش تر از آن هستید که ندانید اینها عوامفریبی می کنند.
ـ دکتر جان من با شما هم قول هستم. ولی در این انتخابات چیز دیگری اتفاق خواهد افتاد!
ـ چه اتفاق خواهد افتاد؟
ـ شما این سی دی های احمدی نژاد را اگر دیده بودید از من این سئوال را نمی کردید.
ـ چرا باید همه چیز هایی را که در عمرمان به چشم خود دیده ایم با دیدن یک سی دی تبلیغاتی زیر علامت سئوال ببریم.
ـ داستان این است که «آقا» نظرشان را روی ایشان گذاشته اند و به ما هم گفته اند حداقل ده خانواده را ببریم برای رای دادن. احمدی نژاد هم با این مظلوم نمایی هایش مخصوصا در این سی دی قاپ مردم را دزدیده است.
ـ نباید فکر کنیم که کار انتخابات تمام شده است.
ـ دکتر جان من از شما خیلی چیز ها یاد گرفته ام و شما همیشه استاد ما و افتخار ما هستید ولی با عرض معذرت می گویم. کار تمام است. رییس جمهور را بخاطر کثرت آرا مردم دهات انتخاب می کنند. چند سالی است مردم بالای شهر سرگرم زندگی و ساتلیت و دیش های خودشان هستند و سیاست به دهات مهاجرت کرده است!! و کشاورزان هم با این که اکثرا آب و برقدار شده اند و حتا بعضی هم تلفن دارند. ولی بخاطر خشکسالی و اجحافات ادارات و بانک ها خیلی مشکل دارند. این کوخ نشینان زبان احمدی نژاد را پسندیده اند.

من در حالی که در مقابل تحلیل عمیق این کشاورز کارگر شده ی گرفتار بانک کشاورزی جمهوری اسلامی، هاج و واج مانده بودم، نمی دانستم چه بگویم. بالاخره به خود آمدم و گفتم:
ـ نگفتم حاج آقا خبر ها پیش شماست. اگر نمی خواهیم که «آقا» مملکت را باز هم به طرف جنگ و خونریزی بکشاند، باید خلاف آن که او می گوید عمل کنیم.

ـ بلی همانطور که شما می فرمایید دکتر جان!

وقتی بعد ازاین جملات به چشمانش نگاه کردم، دیگر آن حالت جنگی خود را نداشت. آرام شده بود. به شکارچی می ماند که ماشه را کشیده بود و منتظر بود تا نتیجه را ببیند. دیگر بحثی نکرد. اخبار خانواده و دوستان قدیمی را از همدیگر پرسیدیم. موقع خداحافظی از من قول گرفت که چند روز بعد از دور دوم برای شام «نذری عقیقه» منزل ایشان بروم.
بعد از روبوسی وقتی می خواستم سوار ماشین آژانس بشوم تا به شهر برگردم،با چشمهای تر گفت:
ـ دکتر جان ما تلاش خودمان را می کنیم. ولی اگر نشد وقتی به خانه ما آمدی علتش را خواهی فهمید.
حکایت آن شب که در میان آنانی بودم که احمدی نژاد را رییس جمهور کردند، خواهم نوشت.

ادامه دارد …

ـــــــــــــــــــــــ

* در لحظه ای که این دوست و همکلاسی دوران کودکی ام این مطلب را می گفت . اشک در چشمانم حلقه زد زیرا یاد مطلبی افتادم که یکسال پیش نوشته بودم:

« فراموشی پایگاه اصلی خود، از سوی اصلاح طلبان، یعنی حقوق بگیران و اقشار میانی و لغزش و اتکای طبقاتی به بالا، یعنی به سوی طبقات میانی به مفهوم جامعه شناسی ( یعنی سرمایه داری )، در عرصه سیاسی، فضایی خالی به وجود می آورد که محافظه کاران همانطور که گفته شد، برای گرم کردن تنور سیاسی خود و با مشتری نوازی سیاسی آن را تصرف می کنند.
به همین جهت فراموشی نیاز های اقتصادی و سیاسی اقشار میانی در برنامه های اصلاح طلبان، برای مجموعه جنبش گران تمام خواهد شد. شعارـ توسعه سیاسی ـ اصلاح طلبان به تنهایی پاسخگوی نیاز های این اقشار نیست، این اقشار به حمایت های صنفی و سیاسی نیاز دارند. افزایش حقوق و بالا بردن قدرت خرید برای لایه های پایینی و میانی حقوق بگیران و کنترل واردات لجام گسیخته محصولات کشاورزی و قانونمندی و سرعت بخشیدن به توزیع محصولات داخلی برای دفاع از اقشار میانی، باید در سرلوحه برنامه های سیاسی آنان قرار گیرد.»

در همين رابطه:

 - مقاله جمهوری سوم در راه است را می توانید از اینجا بخوانید.

گوشت و استخوان پوسیده گوسفند نذری احمدی نژاد

Classé dans : Uncategorized — sin ebrahimi @ 4:25

برایتان تعریف کردم* که چند روز قبل از دور اول انتخابات به ملاقات شاهعلی دوست دوران کودکی رفته بودم که پیش بینی پیروزی احمدی نژاد را کرده بود. و قرار شده بود، یک هفته پس از دور دوم انتخابات برای یک شام نذری عقیقه مهمانش باشم.

ظهر آن جمعه موعود، میهمان یکی ازهمکلاسی های دوره دبیرستان بودم، که کنکور دانشگاه، ما را از همدیگر جدا کرده بود. او پس از دوره مهندسی در دانشکده فنی، اکنون معاون مدیر کل یک نهاد یا شرکت وابسته به حکومت است، و وضع زندگانی اش به قول خودمان توپ توپ است، خانه ویلایی در سهروردی شمالی با تجهیزات کامل از جمله سه دیش درگوشه بالکن برای گرفتن سه ماهواره مختلف. همسرش، سعیده، از دختران کتابخوان دانشکده من بود، در غرفه کتابی که یکسال قبل از انقلاب راه انداخته بودیم، با او آشنا و در اولین برخورد، عاشق اوشد، و توانست او را از مینی ژوپ پوشیدن به روسری دارشدن قانع کند. هنوز پس از سی سال آن زیبایی شرقی خود را زیر آرایش غلیظ و بینی عمل شده حفظ کرده بود. اما رو حیه وشخصیت مسخ شده وی برآن سایه انداخته است. همان روحیه لیبرال را دارد ولی مجبور به رعایت سنت و آداب دیگر ظرف 3 دهه. در فرصت کوتاهی که با هم بودیم، متوجه شدم یکی از فرزندانش تحریمی، دیگری بطور فعال برای ستاد یکی از کاندیدا ها کار کرده است و از 5 نفر عضو خانواده که 4 نفرشان در دور اول به کاندیدا های «غیر ارتجاعی» رای داده بودند، هیچکدام دور دوم شرکت نکرده اند. پس از 4 ساعت بحث پیگیر، آقای مهندس خطاب به پسر تحریمی خود جمع بندی کرد:

ـ نباید زیاد جوش زد! مساله ایران به زمان احتیاج دارد. مشکل مدرنیته وسنت است. ما نمی توانیم ارزشهای وارداتی را همینطوری با سنت های اصیل خودمان عوض کنیم. من به تلویزیون نگاه کردم که یک برنامه لس آنجلسی را پخش می کرد که چنان سطح آن مبتذل بود که به ندرت در اروپا یا آمریکا در تلویزیونهای خودشان دیده ام. و همسرش به روسریش نظرش جلب شد که روی شانه اش افتاده بود.

موقع خداحافظی گفتم میدان انقلاب قرار دارم. پس از خداحافظی از او در مقابل دانشگاه از زانتیای شان پیاده شدم. چند دقیقه قدم زدم و یک تاکسی صدا زدم برای میدان امام حسین و از آن جا دوباره سواری شخصی، به مقصد یکی از خیابانهای فرعی خاوران.

وقتی با هزار زحمت به روبروی خانه شاهعلی، که الان حاج علی آقا شده است رسیدم. دیدم پسر بزرگش در جلو در منتظر من است. گفتم امیدوارم زیاد منتظر نبوده باشی؟ رستم که دانشجوی علامه است، گفت:
ـ نه، تازه از خانه بیرون آمده ام. و مرا به کناری کشید و در گوشم گفت، ولی پدرم پیغام داده است که شما بدانید با این که این جا خانه ماست و میهمانان همه از نزدیکان هستند ولی همگی به رییس جمهور منتخب رای داده اند. و خودش اضافه کرد همه بسیجی هستند. متوجه شدم در صحبت هایم باید رعایت آنان را بکنم.

وقتی وارد جمع شدم که حدود سی نفر مرد جوان وپیر در اطاق نسبتا بزرگ دور تا دور نشسته بودند. همه بلند شدند و برایم در بالای مجلس جا باز کردند، بعد از تعارفات معمول نشستیم. یکی از جمع برای سلامتی آقا زاده هایی که قربانی های عقیقه برایشان بود ، خواستار صلوات شد. همه صلوات را ختم کردیم. پس از آن هم بنده و فرزندان غایبم افتخار “صلوات گرم و جلیلی” را داشتیم که شرمنده شدم.

تلویزیون روشن بود ولی صدایش را به سختی می شد شنید. یکی از جمع رو کرد به کربلایی مردان پدر حاج علی و با لبخند پرسید:
ـ آقای دکتر می توانند از گوشت همه گوسفند ها بخورند؟!
ـ بلی، ایشان می توانند!!
ناگهان همه جمع زدند زیر خنده.
من تازه وارد، که از هیچ چیز باخبر نبودم، جا خوردم. حاج علی ناراحتی مرا در مقابل این سئوال و جواب متوجه شد، رو به من کرد و گفت:
ـ آقای دکتر، گوسفند های عقیقه امشب مال آقا زاده های خانواده هستند. در احادیث امامان آمده است که زندگی هر فرزندی در گرو عقیقه است یعنی اگر نکنیم بچه هایمان در معرض مردن و انواع بلاها هستند. ابوی بنده، کربلایی مردان چون پدربزرگ این نوزادان است حق ندارند از این قربانی ها بخورند. به همین خاطر امشب همه سر به سر ایشان می گذارند و شوخی می کنند.
من لبخندی زدم. رستم با نگاه شیطنت آمیزی به پدرش گفت:
ـ بهتر نیست نگاهی به مفاتیح الجنان بیاندازیم، تا سایر احادیث را هم بخوانیم.
خیلی سریع « چرا نه» پدر را در هوا قاپید و پرید اطاق دیگر و کتاب به دست وارد شد:

ـ این جا نوشته است، از امام جعفر صادق پرسیدند، ما طلب کردیم گوسفند برای عقیقه و بدست نیامد، چه کنیم؟ تصدق کنیم قیمتش را ؟ حضرت فرمود: طلب کنید تا بیابید، خدا دوست می دارد خورانیدن طعام و ریختن خون را. در حدیث دیگری از امام پرسیدند که فرزندی که روز هفتم بمیرد عقیقه اش می باید کرد؟ امام جعفر صادق فرمود: اگر پیش از ظهر بمیرد عقیقه ندارد و اگر بعد از ظهر بمیرد عقیقه کنند(یعنی باز هم قربانی کنند!)

حاج علی با تشر به رستم گفت:
ـ برو سر مطلب.
رستم با لحن مظلومانه جواب داد، دارم دنبالش می گردم. من متوجه شدم که او دلش می خواهد ما همه این احادیث را بشنویم. گفتم اگر حاج آقا اجازه می دهند کامل بخوانند. تا ما هم ملتفت بشویم.شاید عقیقه ایشان هم حساب بشود. با خنده جمع رستم دلگرم تر شد و ادامه داد:

ـ بازدر حدیث موثق دیگری از آن حضرت آمده است پدر و مادر از گوشت عقیقه نخورند، بلکه بهتر آن است که از طعامی که در آن پخته باشد بخورند. و خوردن مادرکراهتش بیشتر است… پدر و مادر والدین همینطور… با آب نمک بپزند… شکستن استخوانهای عقیقه هم کراهت دارد. ادامه داد اینجا هم می گوید استخوانهای گوسفند را بدون آن که بشکند باید در پارچه سفیدی پیچیده و آن را دفن کرد. شرط نیست که جماعتی که به خوردن عقیقه حاضر می شوند فقیر باشند. این جا هم حدیثی هست برای این خانم حامله پسر بزاید.
حاج علی با خنده گفت این را برای همسایه روبرویی بخوان که چهار بارتیرش به هدف نخورده است و امشب هم نیامد. همه خندیدند. رستم پس از مکثی ادامه داد:

ـ از حضرت امام جعفر صادق منقول است که هرگاه زنی را که حامله باشد و چهار ماه بر او بگذرد. روی او را به قبله کن و آیه الکرسی بخوان و دست برپهلوی او بزن و بگو: اللهم انی قد سمیته محمدا، یعنی خدایا من او را محمد نام کردم. چون چنین کند خدا آن فرزند را پسر گرداند.

حاج علی رو به پسرش کرد و گفت خوب است خسته نباشی. من یک نگاهی با لبخند به همه مدعوین که از اعضای فامیل حاج علی بودند انداختم، همگی را به اسم نه، ولی دورادور می شناختم،اکثرا کارگر شهرداری و چند نفرشان کارگر کاشی سازی بودند و دونفرشان هم کاسب محل. ناگهان چشمم به برادر زاده اش افتاد که سر پا ایستاده بود. فکر کردم جای نشستن ندارد. چون نزد من کمی جای خالی بود، خودم را جمع و جور تر کردم، دنبال اسمش در ذهنم گشتم پیدا نکردم و گفتم:
ـ بفرمایید بنشینید اینجا. نشنید و تکان نخورد. رستم با صدای بلند گفت :
ـ جواد ! آقای دکتر می فرمایند بنشینید.
ناگهان همه 30 نفر دستجمعی زدند زیر خنده. من که از این واکنش ها گیج و منگ شده بودم و حاج علی توصیه کرده بود، که مواظب حرفهایم باشم. حقیقتا نمیدانستم موضوع خنده چیست. آیا حرف بدی زده بودم؟ و نمیدانستم چه واکنشی به صلاح من و حاج علی است که میزبان من است. در این جنگ وجدال درونی بودم که بازهم حاج علی نجاتم داد:
ـ آقای دکتر، آقا جواد ما از پسر های نیک حزب اللهی است. خانه اش حدود 100 نوار نوحه و اشعار مذهبی دارد. در هر جمع مذهبی و فرهنگی زحمت همه ما را می کشد. و از سر ارادت به رهبر انقلاب، هر وقت ایشان در تلویزیون ظاهر می شوند. سر پا می ایستد و تا آقا در تلویزیون باشند، آقا جواد ما سر پامی ماند.
رستم رو به پسر عمویش کرد و با طعنه گفت :
ـ حالا مجبوری برای رییس جمهور منتخب هم بر پا بدهی!
همه جمع خندیدند. جواد هم به لحن تندی جواب داد :
ـ بروید با آن اصلاح طلب هایتان. از این به بعد وقتی داشتید له ولورد می شدید بیایید استغاثه بنده!
همه باز خندیدند. فکر می کنم برای آن که، رستم تهدید پسر عمویش را جدی نگیرد.

آخر های شب، بعد از صرف شام و درد ودلهای زیاد که در فرصت های دیگر نقل خواهم کرد. گوشتهای پخته شده در بسته های کوچک، بعضی در داخل بشقاب یا کاسه و برخی در داخل پلاستیک را به چند جوان دادند تا ببرند و آنرا در چند محله پخش کنند. و استخوانهای کامل و خرد نشده گوسفند ها را هم در کفنی پیچاندند تا دفن کنند. اعتقاد راسخ داشتند که با دفن استخوانهای کامل گوسفند های عقیقه و پخش گوشتهای پخته آن، طبق احادیث نقل شده از امام جعفر صادق و امام محمد باقر، فرزندانی که به نیت آنان این قربانی ها داده شده است، بطور کامل به قول امروزی ها واکسینه شده اند. این احادیث را از مفاتیح الجنان خواندند که در کنار قرآن و نهج البلاغه، یکی از سه کتاب اصلی توده مردم شیعه ماست.

در پایان مجلس، از حاج علی پرسیدم این گوسفند های عقیقه برای بچه های کدامیک از اقوام بود. دو تا از برادرانش را نام برد ولی برای فرزند سوم اسمی نشنیدم، گفتم حتما دختر بوده و نخواسته اسم آنرا بیاورد. با گفتن خدا حفظشان کند. با یکایک خدافظی کرده و به طرف درب منزل می رفتم تا سوار ماشین آژانس که رستم برایم زنگ زده بود، بشوم. که چند نفر از خانمهای خانواده از اطاق دیگر بیرون آمدند تا با هم خداحافظی کنیم. حاج علی دو نوزاد را که گوسفند های عقیقه برایشان بود به من نشان داد، بوسشان کردم. باز از فرزند سوم خبری نشد. هیچ نگفتم و خداحافظی کردم. رستم مرا تا نزدیک اتومبیل همراهی کرد که کمی دور تر ایستاده بود. داشتم سوار می شدم که رستم باز دهانش را نزدیک گوشم آورد و با قیافه کسی که رازی را برایم فاش می کند. گفت:

ـ بچه سومی در کار نبود.عقیقه سوم برای ریاست جمهوری احمدی نژاد بود که چند نفر ازجمع پولش را داده بودند. ولی یک خبر خوب بدهم، آقای دکتر! وقتی می خواستیم گوشتها را از استخوانهای سه گوسفند جدا کنیم، استخوان دو تا از گوسفند ها که نذر بچه ها بود صحیح و سالم در آمد ولی تا دست زدیم به گوسفند نذری احمدی نژاد تا گوشتهایش را جدا کنیم، همه استخوانها از هم جداشدند. با همه اینها ما آن را در کفن پیچیدیم و به کسی چیزی نگفتیم.
من که انتظار شنیدن چنین چیزی از یک دانشجو را نداشتم، متحیرماندم. رستم نفهمید چرا از این خبر او من خوشحال نشدم. با عجله سوار ماشین شدم و شیشه را پایین دادم وگفتم:

ـ مواظب خودت باش پسرم!

او که منتظر واکنش دیگری بود، با دلسردی دستش را برای خداحافظی تکان داد.

او که منتظر واکنش دیگری بود، با دلسردی دستش را برای خداحافظی تکان داد.

ــــــــــــــــــــــــــــ

 

* در حاشیه آن موجی که احمدی نژاد سوار آن شد، این موج او را هم خواهد برد؟

Page suivante »

Publié sur WordPress.